یک شب مثل زمستان

...من به خودم قول دادم

انگار من ته صف بودم چیزی به من نرسید

الان که دارم این پستو می نویسم خیلی ناراحت هستم...شاید بعدا منصرف بشم از گفتن حرفهام...عزیز همیشه نیست...همش کار و ماموریت...همش جلسه ... سفر ...کوفت زهر مار...همش نیست...مهم نیست کجاست... مهم اینه که نیست...مهم اینه که من از نظر عاطفی خیلی تنهام...توی این فرهنگ من به غیر از همسرم با مرد دیگه ای که نمی تونم باشم...چرا عزیز اینارو نمیفهمه...یه وقتائی واقعا کم میارم....دور و نزدیک دیدم که زنهای متاهل با یه نفر دیگه همه جوره هستن...من نمی تونم ... یعنی یه وقتائی که تنهائی بهم فشار میاره به خودم میگم ای کاش منم میرفتم با یکی دیگه دوست میشدم...حداقل این همه تنها نمی موندم...این مرد که اصلا یادش رفته کیه و چه مسئولیتهائی داره...این جور وقتها بیشتر به ت فکر میکنم...روزهای آخر سال چقدر غمگین هستن...به عزیز همه جوره گفتم که دارم عقده ای میشم...واقعا دارم تو زندگیم با یه خلا عاطفی بزرگ میجنگم...اما خب نیست...وقتی هم هست یا خوابه یا خسته هست و داره به کارهاش میرسه...داریم از هم دور میشیم...من که نمی تونم بچسبم بهش....ای کاش میفهمید همه چی کار نیست...حالا اگه یه پول درست و حسابی در میاورد آدم دلش نمیسوخت....یه وقتائی حس میکنم کار کردنش مثل قضیه خر داغ کردن هست...

بر می گردم و به چند سال قبل نگاه میکنم....به ازدواجم با عزیز....چقدر دوست داشتم عاشق یه مرد باشم...خیلی دوستش داشته باشم...دوست داشتم ازز یه مردی بچه داشته باشم که دیوونه وار عاشقش باشم...اما نشد...خیلی جاهاش تقصیر من نبود...واقعا نشد...نمیشد...به مسببهاش که نگاه میکنم نمی دونم بگم تقدیر بود یا بی عرضگی خودم؟

شاید این همه سال بچه دار شدنمو به تعویق می ندازم به خاطر همین قضیه باشه...خدایا حکمتتو شکر...که یه عده مثل من تا آخر عمرشون باید با حسرت فکر کنند اینکه یه نفرو بیشتر از خودت دوست داشته باشی یعنی چی؟چقدر دوست داشتم روز عشق واقعا برام روز عشق باشه نه یه روز برای تلنگر این قضیه که من اینو تو زندگیم نداشتم و ندارم....

یه خلا بزرگ که عزیز داره بهش دامن میزنه...من به ت گفتم زندگی خوبی دارم و خوشبختم...حتی نمی تونم باهاش درد و دل کنم...پلهای برگشت رو خراب کردم...اما به نظرم کار خوبی کردم با یک بام و دو هوا که نمی شود زندگی کرد...می شود؟

 

   + زمستان ; ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

 

الان همه چی رو خط صافه....مستقیم و یکنواخت...معلوم نیست بعدش سربالائی هست یا سر پائینی....هر چی هست داره میگذره...

دلم هنوز برای ت تنگ میشه....ولی سعی میکنم بهش فکر نکنم

   + زمستان ; ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

 

این روزا همش اتفاقایی میفته که دوست نداریم...خوب نیستن...عزیز داره تو کارش گند میزنه...طلبکار هم هست...هر چی بهش میگفتیم گوش نمیداد حالا داره ضرر پس میده...ازش عصبانی هستم...به خاطر همه گندهایی که الکی زده...این همه پولی که به باد داده....

یه حس بدی نسبت بهش پیدا کردم....

دوست داشتم ت بود...که نیست...انگار قرار هم نیست دیگه باشه...خدایا باز اسفند داره میشه و تو همه غم دنیا رو ریختی تو دل من؟

   + زمستان ; ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

ُتو

تو جانِ دلم بودی

   + زمستان ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

خواب

دیشب تا صبح خوابهای دلهره آور دیدم...سر و ته نداشت...اما هر کدامشان منظم بود...مثل یه سریال...

یک قسمت خواب دیدم دارم با ت چت میکنم...کلی برایم نوشته بود که باهام تماس بگیر ...با من تماس بگیر...به من زنگ بزن...بیا ببینمت...

یه وقتائی در طول روز بهش فکر میکنم...واقعا دوست دارم بهش دوباره زنگ بزنم و صداشو بشنوم...شاید به خاطر همین این خوابو دیدم

ت عزیز هر جا هستی خوش و خرم باشی

   + زمستان ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

نقطه سر خط

قضیه ت تموم شد...پرونده ای بود که انگار بعد مدتها گره خوردن بالاخره به نتیجه رسید و بسته شد...کلی فکر کردم که چی باعث شد بترسم و این همه مدت خودمو اذیت کنم...این همه مدت روی هوا خودمو معلق نگه دارم...به نتیجه هم رسیدم تا حدی...اینکه کدوم عامل بازدارنده بود...باعث ترس و تردید میشید...سعی میکنم کمتر بگم ای کاش زودتر به خودم میومدم و این کارو میکردم...با خداروشکر تموم شد...به خیر تموم شد

   + زمستان ; ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

تو ابدی هستی

با ت که حرف زدم حس می کردم هیچ چیزش عوض نشده...هنوز صداش برام محشر بود...با اون تن صدای قوی و خاصش که باعث میشه هر زنی رامش بشه...وقتی چند بار یه چیزائی گفتم و از ته دل خندید،مثل قبل وقتی قهقهه میزد دوست داشتم هیچ صدائی نباشه تا صدای خنده هاشو خوب بشنوم...یکم پر تر شده بود...به قول معروف جا افتاده شده بود...

براش گفتم به این دلیل و این دلیل رفتم و دیدم دیگه بودنم فایده نداره...بهش نگفتم این مدت هر رو با فکر به اون بیدار میشدم و با فکر به اون می خوابم...نگفتم هنوز نتونستم کسیو اینقدر دوست داشته باشم....بهش نگفتم ارزو دارم محکم بغلش کنم...و مثل این شعر و ترانه ها عطر تنشو بو بکشم...اینقدر زیاد که برای سالهای بعد هم یادم باشه ...بهش نگفتم چقدر مهربونیش منو نابود کرده بود...

اونم حرفای همیشگیو زد....که برگرد...من همین طوری حاضرم و ...

گفتم نه...نه عاقلانه بود و نه درست....زندگی یه نفر دیگه هم هست...عزیز کم خوبی در حقم نکرده...و اینکه ت باید درک می کرد که هر چیزی یه وقتی داره....دوران عاشقی من و اون هم تموم شده بود...سعی کردم خیلی چیزها رو براش توضیح بدم...و حقیقتی که اون نمی خواست قبول کنه اینکه من و اون شاید بهترین دوست برای هم میشدیم اما به خاطر مسائلی که بود نمی تونستیم با هم ازدواج کنیم...حتی همون موقع...

هر چی بود نمی دونم گذر زمان بود یا اینکه دیگه حرفی تو دلم نبود یا اینکه خیالم راحت شده بود ت هنوز منو دوست داره ...آروم و سبک شدم...

 

ت تو هنوز مهمترین و دوست داشتنی ترین آدم زندگیم هستی...هر جدائی یه دردی داره...اما خب تو رو گذاشتم تو امن ترین و بهترین جای قلبم...هر مردی تو مسیر زندگیم قرار میگیره معیار سنجشش برای من تو هستی...اینکه صداش چقدر شبیه تو هست...اینکه چقدر مثل تو میخنده...اینکه سبک کار کردنش مثل تو هست؟مدل رانندگیش؟دیوونه بازیاش...شاید معجزه تو این بود که باعث شد من هیچ مردیو نبینم...

نمی دونم معجزه دعاهام بود یا لطف خدا که زندگیم به روال قبلی برگشته....

ت عزیزم هر جا هستی شاد و موفق باشی...

   + زمستان ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

 

سبک شدم...خالیه خالی...نمی دونم حکمتش چی بود که این حرف زدن با ت اینقدر باید عقب میفتاد...الان دیگه تقریبا هیچ حسی بهش ندارم...انگار یه چیز سنگین از روی دوشم برداشتن بعد این همه مدت...چقدر ندگی برام راحت شده...تازه دارم میفهمم لذت بردن از زندگی یعنی چی...خدایا شکرت

   + زمستان ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

برای تمام کردن یک رابطه چکار کنیم

من ت رو دوست داشتم هنوزم دوست دارم اما حقیقتش اینه که هر دوست داشتنی راهی به آبادی نمی بره...وقتی کشیدم کنار همه فکرهامو کرده بودم...اولش سخت بود از شدت ناراحتی و غم و غصه مریض شدم...بیمارستانی شدم...سخت بود هر روز و شبتو با فکر کسی باشی....همه اتفاقهارو تو ذهنت ثبت کنی و براش تعریف کنی...به خاطر اون از خیلی چیزا عکس بگیری و بهش نشون بدی....کلی آهنگ مشترک داشتین که با هم گوش می کردین...حالا یهو میگی دیگه نه نباید باشه...

حالا مهم نیست به چه دلیلی،شرایط خونوادگی...خیانت طرف...عدم تفاهم و هزار و یک دلیل دیگه که شما اگه یکم عاقل باشین باید بفهمین این آدم به درد زندگی مشترک که سالیان سال باید ادامه داشته باشه و توش تعهد باشه نمی خوره...

درد من این بود که خیلی حرفها رو نگفتم و رفتم...چند روز قبل ت رو دیدم اومد شرکت و همه حرفهامو گفتم...تموم شد...دیگه انگار یه بار چند تنی ا روی دوشم برداشته شده...

شما هم وقتی می خواین یه رابطه رو تموم کنین الکی کشش ندین...منطقی آروم بدون داد و بیداد و گریه حرفاتونو بزنین و بعد خدا حافظی کنین...تلفنی هم این کارو نکنید...برین رو در رو بهش بگید...

اشتباهی که خیلیا اینجا انجام میدن اینه که سریع وارد یه رابطه جدی دیگه میشن و بدتر اینکه حتی می خوان ازدواج کنن....حداقل سه تا شش ماه طول میکشه که شما بتونید به روال عادی زندگیتون برگردین...بتونید درست و بدون پیش زمینه فکر کنید و منطقی و درست تصمیم بگیرید...پس اول مثل آدمیزاد پرونده رابطه قبلی رو ببندید و هیچ چیز نگفته و نا تمومی نذارید بمونه...بعد یه دوره سخت دارید که داشتن دوست خوب خیلی کمکتون میکنه...تنها نباشید برید بیرون استخر مهمونی...شاید اصلا دوست نداشته باشید اما همینکه توی جای شلوغ باشین باعث میشه کمتر اذیت بشین...

ما باید قبول کنیم بعضی آدمها میان و میرن و ما نمی تونیم با شرایطی که هر دومون داریم تو زندگیمون نگهش داریم...

بعد از یه مدت کم کم میشه یه خاطره تلخ و بعدترها هم میشه یه خاطره دور که هر وقت به یادش میفتیم یه لبخند کمرنگ گوشه لبمون میشینه...

همیشه دنیا چیزای بهتری داره که برامون رو کنه به شرطی که باور کنیم این چیزائی که داریم بهترین نیستن...سخته قبول دارم در عمل خیلی سخته ولی راه دیگه ای نیست...احمقانه هست طرفمون ما رو ول کنه بره با یکی دیگه وخوش باشه بعد ما مثل احمقها نشسته باشیم و از نبودش زار بزنیم...به خودمون ظلم میکنیم

پس:1-همه حرفاتونو بزنید چیزی تو دلتون نگه ندارید

2-یه دوره سخت ریکاوری دارید که سعی کنید زیاد تنها نباشید

3-برای شروع یه رابطه جدید حداقل سه ماه صبر کنید.

4-هر آهنگ کتاب یادگاری هر چیزی که اون آدمو به یادتون میندازه از خودتون دور کنید....مثلا گوشی و لپ تاپ رو عوض کنید حتی...

 

و بدترین کار ممکن اینه که تکلیفتون با خودتون روشن نباشه...یه ماه قهر دوباره یه هفته دوست دوباره قهر...هیچ نتیجه ای نداره جز یه دوره فرسایشی بی خاصیت که به ضررتون هست

 

و اینکه قبول کنیم این نتیجه تصمیماتی بوده که گرفتیم هیچ کاریش همنمیشه کرد جز اینکه ازش درس بگیریم و در مواقع دیگه موقع تصمیم گرفتن بین لذت آنی و رنج دراز مدت درست انتخاب کنیم...برای من که این نتایج و تجربه ها رو به دنبال داشت

   + زمستان ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

جواب کامنت خصوصی رمز اسم خودت

مشاهده یادداشت خصوصی

   + زمستان ; ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

محو

چند بار اومدم و این صفحه رو باز کردم...خواستم از این روزها بنویسم...از ت...از اتفاقائی که افتاد...اینکه حس میکنم دلم سرد سرد شده...شایدم به خاطر اینه که راه برگشتی ندارم...اما از خدا خواستم یه کاری کنه دلم سرد بشه...ت خواسته یا نا خواسته یه کارائی کرد که دیگه کلا همه چیز تموم شد.

شد یه خاطره دور....نتونستم خیلی حرفهارو بهش بگم اما دیگه بهم ثابت شد باید برم و دیگه هیچ وقت برنگردم و پشت سرمو نبینم...حیف همه اون روزها

امیدوارم بعدها روحم آرومتر از الان باشه

امیدوارم ت بفهمه چکار کرده با من و زندگی من...هنوز وقتی چشمهامو میبندم صداش تو گوشم هست...وقتی می خندید...ولی اینا رو باید بذارم دورترین نقطه ذهنم تا کم کم فراموشش کنم...کم رنگ بشه...مثل همه خاطرات بچگی که اگه بخوام هم دیگه چیزی یادم نمیاد

ت من هیچ کسیو تو زندگیم به اندازه تو دوست نداشتم ... ای کاش میشد بفهمی چقدر برام عزیز هستی....

   + زمستان ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

راه سوم

یک وقتهائی مثل الان که گیج و در مونده هستم...اینکه با این زندگی چکار کنم؟از عزیز جدا بشم و با ت یه زندگی جدید شروع کنم؟حتی فکرش هم ترسناکه...این همه سال یه زندگی ساختم و حالا خرابش  کنم و برم به امید کسی باشم که نمی دونم چقدر میشه روش حساب کرد...حتی اگه همه چیزش اوکی باشه من با عزیز چکار کنم؟شکستن دل این مرد یعنی نابودی خودم...می دونم آهش همیشه همراهمه...از یه طرف از این وضعیت هم به ستوه اومدم...معلق و شناور...به هیچ کدوم احساس تعلق ندارم...اما باز یه وقتائی هر دوشون رو دوست دارم...دارم دیوونه میشم...دارم نابود میشم...

خدایا یه راهی بین این دو تا هست...حتما هست....اینکه مثلا یه چیزی بشه من از ت متنفر بشم...حالم ازش بهم بخوره و دیگه بهش حتی فکر هم نکنم...خدایا نجاتم بده

   + زمستان ; ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

صدای زندگی

این شعر توسط یک نوجوان مبتلا به سرطان نوشته شده است..
written by a teenager with cancer.

She wants to see how many
people get her poem..
او مایل است بداند چند نفرشعر او را می خوانند..

It is quite the poem. Please pass it on.
این کل شعر اوست. لطفا آنرا برای دیگران هم ارسال کنید.
This
poem was written by a terminally ill young girl in a
New York
Hospital
این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است
It was sent
by
و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است.
a medical doctor

 

SLOW DANCE
رقص آرام
Have you ever
watched kids

آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید

On a merry-go-round?
در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟

Or listened to
the rain

و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،

Slapping on the ground?

آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟

Ever followed a
butterfly"s erratic flight?

تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟

Or gazed at the sun into the fading
night?

یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟

You better slow down.

کمی آرام تر حرکت کنید
Don"t dance so
fast.

اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید
Time is short.

زمان کوتاه است
The music won"t
last

موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

Do you run through each day

On the
fly?

آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟
When you ask How are you?
آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،
Do you hear the
reply?

آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟
When the day is done
هنگامی که روز به پایان می رسد
Do you lie in your
bed

آیا در رختخواب خود دراز می کشید
With the next hundred chores
و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره
Running through
your head?

در کله شما رژه روند؟
You"d better slow down
سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید..
Don"t dance so
fast.

اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.
Time is short.
زمان کوتاه است.

The music won"t
last. موسیقی دیری نخواهد پائید
Ever told your child,
آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،

We"ll do it
tomorrow?
"فردا این کار را خواهیم کرد"

And in your haste,
و آنچنان شتابان بوده اید
Not see
his

که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟
sorrow?

Ever lost touch,
تا بحال آیا بدون تاثری
Let a good
friendship die

اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،
Cause you never had time
فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟
or call
and say,"Hi"
آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟
You"d better slow down.
حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.
Don"t dance
so fast.
اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.
Time is short.
زمان کوتاه است.
The music won"t last.موسیقی دیری نخواهد پایید.

When you run so fast to get somewhere
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
You
miss half the fun of getting there.
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.
When you worry and hurry
through your day,
آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،
It is like an unopened
gift....
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید..
Thrown away.

Life is not a

زندگی که یک مسابقه دو نیست!

Do take it slower


کمی آرام گیرید

Hear the


music

به موسیقی گوش بسپارید،

Before the song is over.


پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.

FORWARDED E-MAILS ARE TRACKED TO OBTAIN THE TOTAL COUNT.

 

   + زمستان ; ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

هزار و یک گره

یکشنبه 24 آذر یادت باشه...روزی که ت اومد و دیدت...خیلی اتفاقی...انگار که یه دست نامرئی هر دوی شما رو هل داده باشه...اما حقیقت اینه که هر چیتکرار بشه دیگه مثل قبل نیست...دیگه خودم هیچ کششی ندارم...می دونم فایده ای نداره...ت همونی هست که هست...با همون سیستم همیشگیش که روزی صد بار جونتو به لبت میاره چون نمی خواد چیزی بگه...چون نمی خواد درباره خیلی چیزائی که من می خوام حرف بزنه...

یه غم بزرگ میاد تو دلم...که چرا این زندگی هی آدمو در گیر می کنه...به عزیز نگاه می کنم و بیشتر تو خودم گیر میکنم...نه راه پیش و نه راه پس...

   + زمستان ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

دوران با شکوه من

این روزا هم خوبم هم بد...مثل دریائی که ظاهرش آرومه اما اون اعماقش غوغائی هست...بهت فکر می کنم....بعد یادم میاد چقدر دوریم..چقدر بی خبریم از هم...و اینکه شاید اصلا تو دیگه وقتی اسم منو بشنوی یکم باید فکر کنی تا یادت بیاد من کی بودم...اینا ناراحتم میکنه...

دوشب قبل خواب دیدم یه خونه ای بودیم خیلی داغون بود...اما خیلی خوب دوباره ساختنش...یعنی دو تا ساختمون داغون تو اون حیاط بود که گرفتن عین چی مثل روز اولش درستشون کردن...مثلا کف حیاط گلی بود اماگرفتن موزائیکهای خوشگل و قشنگ گذاشتن...بعد من از اون خونه و محله باید می رفتم نمی دونم چرا لحظه آخر توی خواب برگشتم و گفتم ای کاش ت اینجا رو وقتی این شکلی بود می دید...

وقتی بیدار شدم اصلا نفهمیدم ربطش چی بود...به خودم روحیه دادم گفتم شاید اون ساختمونها من و زندگیم بودن و حتما همه چی قراره خیلی عوض بشه و رو به بهبودی بره...که من تو خواب آرزو کردم ای کاش ت من رو تو اون وضعی می دید...با شکوه و سالم ...

حالا الکی برای دلداری دادن خودم یه جوری تعبیر کردم...

ت...دلم برات خیلی تنگ میشه...ای کاش یه خبری از خودت می دادی

   + زمستان ; ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

جدائی

داره یه فیلم نشون میده نمی دونم چیه اما یه زن و شوهر اومدن تو محضر طلاق بگیرن...دارم تصور می کنم که من و عزیز جای این زن و شوهر باشیم...حتی تصورش هم وحشتناک بود...نمی دونم چرا اینقدر برام دهشناک بود...شاید این یه نشونه خوبیه...اینکه هنوز ما خیلی وضعمون خوبه...هنوز به آخر خط نرسیدیم...شایدم...نمی دونم

 

داشتم فکر می کردم این زن و شوهرهائی که طلاق میگیرن چقدر زندگی بهشون سخت شده که این راهو انتخاب کردن....

خدایا یه فکر و قدرت انتخابی بده که درست انتخاب کنیم تا کار به اینجاها کشیده نشه...آمین

   + زمستان ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

اراده نگو....پشمک بگو

یه تصمیمی گرفتم...بعد تردید داشتم انجامش بدم...به خودم گفتم 1000 صفحه از کتابای تخصصی رو بخونم...هر وقت تموم شد میرم این کارو انجام میدم...حالا جون میکنم روزی دو صفحه می خونم...انگار خودم به خودم سکندری میزنم تا راه نرم...تا یه صفحه بیشتر نخونم...تا اون کارو انجام ندم...می ترسم نتیجش چی میشه...اصلا قابل پیش بینی نیست...حالا از امروز می خوام جدی تر این 1000 صفحه تخصصی رو دنبال کنم...

   + زمستان ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

مرگ بازی

قسمت های زیبایی از کتاب

 همیشه از جایی آغاز می شود که انتظارش را نداری . یک مرتبه به خودت می آیی و می بینی وسط خاطره ای افتاده ای که تمام روزهای گذشته خواسته ای فراموشش کنی . هر چه با خودت تکرار کنی که همه چیز تمام شده و دلیلی برای یادآوردنش وجود ندارد ، باز یک روز با بهانه ای حتی کوچک ، خودش را از گوشه ی ذهنت بیرون می کشد و هجوم می اورد به گذر دقیقه های آن روزت .

 

 قصه ی عجیبی است که من هنوز خود را نبخشیده باشم که چرا ان شب با تو نیامدم و حسرت روزهایی را دنبالم بکشم که هرگز بر نمی گردند تا کسی بخواهد اشتباهی را جبران کند و تو هنوز مثل همه ی این روزها ، نباشی و نیامده باشی هنوز .

 

 امشب دلم می خواست تمام کوچه های دروس را تا بالای احتشامیه – خلاف جهت آب جوی ها – قدم بزنم و یک نفر برایم تعریف کند که چطور "قیاس" می تواند مفهوم پیدا کند در یک دنیای افلاطونی و فکر کنم به کلمه    دل تنگی که در هیچ زبانی معادل فارسی را ندارد و قشنگ ترین اتفاق بد دنیاست .

 

  می گفتند نبودنش را که قبول کنی تمام است ، همه چیز می شود همان طور که تو دوست داری ، بی کم و کاست . بعد دیدم که نه ، یعنی خیال می کردم که قبولش کرده ام ، خیال می کردم که همه چیز خوب است و هیچ چیز و هیچ کس کم نیست . از بچه ها که جدا می شدم ، آخرین صفحه ی کتاب را که ورق می زدم ، آخرین لیوان را که خالی می کردم ، همان لحظه ای که خودم را می انداختم روی تخت و خیره می شدم به یکی از کنج های تاریک اتاق ، یادم می افتاد که چیزی کم است و شاید هم کسی و بعد می فهمیدم که تمام این روزها خیال می کردم که .....

 

 وقتی کسی نداند که کجا و چطور همه چیز تمام شده و نداند که برای کدام سنگ تکه تکه شده باید اشک بریزد ، وقتی خاطره ای نمانده باشد که شب و روز تکرار شود و به یادت بیاورد همه چیز را ، نبودن دیگر معنا ندارد ، مثل انتظار و اشتیاق دیدن و حرف زدن با سنگی شکسته .

 

از کتاب مرگ بازی

   + زمستان ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

زندگی همینه

یه وقتائی همه چیز زندگی مشترک خوب پیش میره...کم کم حس میکنی که اوضاع خوبه و میشه بهش دل بست...اما یهو همه چی تو هم میپیچه...تا همین چند دقیقه قبلش داشتیم قربون صدقه می رفتیم اما یهو دعوا میشه و وووو

دوباره زندگی همون روی سگشو بهت نشون میده...دوباره میشینی فکر میکنی که چرا زندگیت این طوریه...دیگه دنبال مقصر نمی گردی...چون خسته شدی از این کار میدونی فایده هم نداره...هر چی بود تموم شد....بری پیداشون کنی و بُکُشیشون هم دلت آروم نمیگیره...چون تو دیگه نمی تونی گذشته رو عوض کنی...نمی تونی اون عشقی که می خواستی رو تجربه کنی...دلت می خواست تو این سن دو تا بچه داشته باشی...ولی وقتی به خودت و شوهرت نگاه میکنی به خودت نهیب میزنی یه دونه هم زیادیه...

با یه داغ سنگین رو دلت میری می خوابی...

   + زمستان ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

یکم بیشتر باش..

روانشناسها میگن آدمها دوست دارند افکار منفی داشته باشند...یعنی تمایل عمده آدمها به افکار منفی هست...یه نفر دیر میکنه یا تلفنشو جواب نمیده اول همه فکرهای بد میاد تو ذهنمون...نمیگیم شاید نشنیده ...یا نمی تونه جواب بده و....

منم از این دسته مستثنی نیستم...دیشب داشتم بهت فکر می کردم که خوابم برد و صبح بیدار که شدم دوباره اول از همه به تو فکر کردم...یه زنجیره فکرای مسخره و تلخ...اینکه شاید ایمیلهای منو ایگنور کرده باشی...اینکه دیگه من حتی تو گوشه ذهنت هم نیستم...اینکه حتما با آدمهای جدیدی آشنا شدی...یه دختر خیلی خاص...حالا شاید خاص هم نباشه..الان یه دوست دختر داری..حتی شاید ازدواج کردی...عاشق زندگیت هستی و همه حاشیه ها رو پاک کردی...حتی اگه بهت زنگ بزنم یا خطت عوض شده یا اگه همون باشه به سردی جواب میدی و میگی "لطفا" دیگه بهم زنگ نزن...

همین طوری داشتم تو رو خوشبخت وخودمو بدبخت تصور می کردم که با صدای تلفن به خودم اومدم...

چقدر دلم برات تنگ شده

چقدر کودک بازیگوش ذهن من به سمت تو فرار میکنه...چقدر تو،تو دنیای من هستی و چقدر من برای تو انگار که از اول نبودم...

   + زمستان ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()
← صفحه بعد